|
بانوی پنجره های بی تاب
|
||
|
اشعار و نوشته های خودم |
ستارگان دوردست
خیره به خاموش روشن شبتاب ی
کنار نیلوفران آبی
دورتر ها
شمعی که بد می سوزد
شاید روزی
به پروانه دروغ گفته است !!!!!!!
نمیدانم
نمیدانم چرا
پاهایم به سوی هدفی می دوند
اما به نقطه دیگری می رسند
قلمه می زنم خودرا به شاخه های زندگی
دریغا هیچ سیب سرخی نمی رو ید
. . . . . . . . . . . . . . . . . .
تا کی
تیشه به ریشه ام می زنی . . رفیق !
زیر آفتاب زلال تابستان
سایه سار کسانی بودن
بهتر از آنکه با شاخه های خشکم
گرم کنی اجاقی را
لحظه ای
روزی
ببین دورترها
به شوق رسیدن به سپیده دم
آسمان ستاره های رنگ پریده اش را با چنگ و دندان گرفته و
دارد از شب جدا می شود .
رویاها رها شدند
وقتی تو رفتی
* * * * *
آیا رز سرخ هنوز زیباست
با این همه زخم خار
بر انگشتانم ! ! ! !
در این قفس
حتی هوائی برای پرنده نیست
کاش دستی بفشارد گلویم را
یا تیری هدف بگیرد قلبم را
پیش از آن که
در این سیاهچال
پرنده شعری دیگر
سر از تخم به در آرد .
از کلیه دوستان عزیزی که با حضور خود در نمایشگاه کتاب و یا
با ارسال پیام موجب خوشحالی ام شدند صمیمانه سپاسگزارم .
کتاب هایم :
۱) " از سکوت ترانه می سازم " به چاپ دوم رسید
۲) ترجمه اشعار معاصر جهان " به باران رسیده ها " منتشر شد
انتشارات ابتکار نو - نمایشگاه کتاب
راهرو سوم . غرفه شماره ۸
حالا که
لا به لای شعرهای قدیمی
قصه گوی ماه و آینه شده ای
و به خدا نزدیک تر
تا قبل از به گل نشستن خاطره ها
چیزی بگو
کمی زیر آواز بزن
کمی سبزتر بخوان
برقصان واژه ها را
بی خیال قرار و پرسه و پرچین
بی خیال لحظه های نیامده و
روزهای رفته دیرین
دست دل مرا بخوان و
کمی سبزتر بخوان
تا واژه های سوخته نیز به رقص درآیند
طاقت بیار با من
با من میان شب نشینان سرخ ماه
بیدار بمان تا انتهای شب
تا انتهای لمس نفس های آفتاب
تا انتهای برگ و باد
با من بمان و بخوان
که
فقط عشق زنده باد .

بهار
در برابر چشمم شکل می گیرد
ماهی
از اینهمه شگفتی
بی تاب در تنگ بلور
کوچه ها
سراسر شور و شوق و نور
و من تنها
در ازدحام آهن و آدم گم
پرسه زنان به سمت گریزگاه همیشگی
با یاد هیاهوی دستانت
نجیبانه به دامان زمین چنگ می زنم
شاید لابه لای شاخ و برگ گلهایش
جوانه ای روییده باشد
همچون عطر نفس دوست
* * * *
وای . . خدای من
انگار
همگام با بهار
بذری از خاک وجودم سرک می کشد
با توام رفیق
این احساس غریب را می شناسی ؟ ؟ ؟ ؟ ؟
او رفت
با تمام خاطره های بزرگم
من جا ماندم
که کوچک ترین خاطره او بودم
در یکی از همین زمستانها
مثل خرگوشی سفید
خود را لابلای برفها جا گذاشتم
به خواب رفتم . . و . . رفتم
پس از زمستان هایی چند
کسی
صاحب لنگه کفش گمشده ای را صدا می زد
بناچار
پاهایم را درون برف ها پنهان کردم
خود را پیچیدم لای شعر و نقاشی
و آنقدر سایه آبی پشت پلک هایم زدم
که علفهای بهار
وحشتزده
فریاد کردند
آهای مردم
لحاف آسمان پاره شده
تکه ای از آن پائین افتاده
ناگهان صاعقه زد
باران آمد
آمد . . و . . . آمد
تمام شب را کنارم ماند
هی برایم ترانه خواند
هی برایم ترانه
خواند . . و . . خواند . . . و
خواند. . . . . . . . . . . . .
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
بیدار که شدم
کنار باریکه آبی در بیراهه بودم
باران مرا جاگذاشت و خود به دریا رسید !!!!!
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
ای کاش
برای دریائی شدن همسفری مهربان تر داشتم .
|
|