|
بانوی پنجره های بی تاب
|
||
|
اشعار و نوشته های خودم |
باریدن برفی کرخت و آرام
شبیه فروریختن از خبر اعدام
حنجره درختانِ ورم کرده از خفقان
خورشید سنگ دل
پنهان پشت تکه ابری
چشم بسته بر آنچه می گذرد
دوباره روزنامهء صبح
خبرهای داغِ ِ داغ
مصاحبه جنجالی با د
با اسکلت تایتانیک
داستان بوی نفرت
از حقیقت اشیاء
گزارشی از نمایش رویاهای بی خریدار معرکه گیرها
. . . .
. . . . . .
ادامه دارد برف آرام و بی صدا
شبیه فرار برهنگان گناهکار
شبیه پچ پچ جنایتکاران بر سر قرار
هوا سنگین از اندوهی بی انتها
قناعت بوی نان
تدبیر همیشگی مان
پشت دیوار ترک خورده دنیا
جهان خسته از زوزه ء سگ ها
از زیر و بم وارونه صداها
پاها جا مانده در چروک جاده ها
در حاشیه میدان آزادی
مثل فلج شدگان داستایوفسکی
پوشانده با دست هائی شکسته صورت اش را
مرد شلاق خوردهء آزادی خواه .

اسب را زین کردیم
هرکدام
تک سواری گشتیم در ره آزادی
تو کنار من و من یاور تو
وقت یکسان شدن باورهاست
با توام طفلک فردا سازم
با توام همسفر و همره و هم آوازم
خیز تا خوشه بذری که رسیده ست بچینیم
خیز تا خانه آزادی بی سقف بسازیم
خیز تا ثبت کنیم لحظه پرواز و رهائی
و بدین خیزش تاریخی و اعجاز بنازیم
......................
اسب را زین کردم
نک سوارم من و همراه توام
دشمن ِ دشمن تو هم نفس و یار توام
خیز تا قائله پایان گیرد
خیز تا این وطن ویرانم
از صدای قدم ات جان گیرد
خیز تا ظلمت و درد
در همین لحظه جادوئی پایان گیرد
..................
اسب را زین کردیم
من و سهراب و ندا ها
شده ایم همسفر و هم آواز
پس از آن شام سیه
باز کن پنجره را
صبح زیبای بهاری ست به فصل ِ پائیز
وقت بشکفتن و پرواز و رهائی ست
هم کلاسی برخیز
هم کلاسی برخیز
هم کلاسی برخیز
خویش را باور کن .
ناباورانه
کنار یکدیگر ایستاده ایم و
بی امان درد را گریه می کنیم با صدای بلند
دردی که هنوز... هر لحظه می سوزاندمان بی مجال
امید ِ تسکینی ؟ ...کی؟ .... کجا ؟.....
بی هیچ جرم و خطا
شرافتمندانه
تجربه می کنیم دوزخ را .
تا مدادم هنوز می نویسد
تا هنوز شب
بیرون نرفته از لایه های مرموز اشیاء
کنار بوی سوخته شانه هایم بنشین
وقتش رسیده که داغی گریه هایم
با بالا رفتن از درخت و دیوار و جهنم
ترا به همهمه ای برساند در میدان وسط شهر
جائی که
شعر من و نام تو
از نوک هر صلیب ِ به دار آویخته شده
زیارتگاه قافلة ستارگان است .
دیدار و گفتگو در رابطه با کتاب ( به باران رسیده ها - ترجمه اشعار معاصر جهان )
مترجم : پوران کاوه
روز پنجشنبه " فردا " ساعت ۴ - ۵ راهرو ۲۹ - نشر امرود
به ابرهای بهاری که دل می بندم
گل های ذهنم خیس می شوند
چشم به راه آفتابی می شوم
که هنوز نیامده غروب می کند
تنها می توان به وفاداری باد دلخوش بود
تا دستانم را بگیرد
و پا برهنه
از این برهوت بگذریم .
بهاران مبارک
چقدر بوی اطلسی می دهد
گلی که از روی لبانت چیده ام
انگار با اولین اشاره دستم روییده و...و
انگار من واقعآ نقاشم !
اینجا
من و خواب و شب
همه سر در گم ایم
چقدر زندگی بوی اطلسی لبان ترا دارد
بهتر که تا اطلاع ثانوی همه چیز تعطیل باشد
می خواهم با همین اتفاق ساده
تا دنیا به آخر نرسیده
به آخر دنیا برسم .
به "دیروز " کاری ندارم
دریغائی خسته کننده است
به "فردا " دل نمی بندم
رویایی فریبنده است
" امروز " را دوست دارم
تا با تمام لحظه های وجودم
کام گیرم از ذره های زمان
بدون تردید و بی امان .
دوستشون داریم هدیه بدهیم لذا با پیامی کوتاه سلامی به شما عزیزانم کرده
و یادآور می شوم که خیلی دوستتون دارم و آرزو می کنم که آن روز برسد که
بتوانیم همه انسان ها را بی بهانه دوست بداریم تا اکسیر عشق بشریت را
به سعادت واقعی برساند.
نگاه کن دورترها را
حوا دارد به آدم سیب می دهد
و حوالی ما
سیب سرخی پژمرده
از تن اش سیم های خارداری روییده
دور دستهای من و تو
اشکالی ندارد
دست کم این فرصت هست
که هر وقت دیوانه شدیم
به دورش چرخی بزنیم
تا باور کند
نسل سوخته مان هنوز منقرض نگردیده است .
|
|